تبليغاتX
روی کاغذ زرد

روی کاغذ زرد

ترس و پرسه سایه ها

 قبل آن  است که به خاطر گرفتاری های عجیب و غریب  اخذ مجوز و صلاحدید نخبگان ارشاد! حالا پیش روی ماست . داستان ها از راست به چپ و شعر ها از چپ به راست ارائه شده اند با دو عنوان متفاوت که از دوگانگی آنها تا نوع طراحی جلد و شماره گذاری صفحات  پیداست که مولف  قبل از خوانش متن ، می خواهد  حواس مخاطب را به بازی بگیرد و تاکید کند که که باید دیگرگونه ببیند تا روزنه و دریچه  ای به دنیای شخصی او پیدا کند. اینکه دو قالب ادبی در یک ظرف بگنجند و مخاطب در صدد تفکیک معنایی و ساختاری آن بر نیاید امری ریسک پذیر به حساب می آید.از لحا ظ مضمون هم این شیوه ارائه کتاب با متن درونی متناسب است یعنی دو گانگی و تناقض عنوان ها و صفحه بندی ها به جهان معنایی متن ها هم تعمیم پیدا می کند تا جاییکه مولف به راحتی فاصله هویتمندی از خودش و دیگران در شعر ها و داستانهایش پیدا می کند اما این خصیصه معنایی در جهت معنازایی به کار رفته است یا نه فقط نوعی تجربه گرایی صرف و خالی از زیبایی شناسی به حساب می آید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:8  توسط سیامک عشاقی  | 

هدیه تولد به تینا که هر جا که هست خوشبخت و خوشحال باشد .

 

دختر ضروری خاطرات من

که پاک بود

بی نیاز از تمام مواد ضد عفونی کننده جهان

و خدایی که داشت به آسمان چشمهایی آبی می پاشید

 

تکان می دهد تمامش را

و ما وارد موسیقی میشویم با ریتمی کند

 

که اگر به زبانش مسلط بودیم

مثل خواندن خط بریل

در راستای همین عشق کرم خورده

گاهی میان یک جزیره مصنوعی کرایه اش می کردیم

 

جزیره ای که زور زورکی پهلوی خواب ما پهلو می گرفت

 

کسی نبود که ببیند ، ما آنجا نبودیم

در ساختمانی فاقد طبقه گیر افتاده

که از هیچ پر می شد

مکالمه ای نبود خوابی ببینید که پر باشد از تلفن

و فرشه ای که امواج خود را به آنتن تزریق کند

از سر بد جنسی

 

خدایی و چشمهایی ، چشمهایی و خدایی

دختر ضروری خاطره های من

نگاه کن اتومبیل خالی است

و با هم به جهانی که نخواهیم دید رفته ایم

آسمان هم بالای سر ما پر پر می زند

تا نیفتادنش را میان قطب و ستاره قسمت کند

 

دختر ضروری خاطره من

خدا دارد به چشمهای تو رنگ سیا می پاشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 21:30  توسط سیامک عشاقی  | 

نقد نمایش هنر

نمایش هنر نوشته یاسمینا رضا با طراحی و اجرای مصطفی خوش نشین

 که از سوی گروه تئاتر شروم شهرستان لنگرود

در پلاتوی زنده یاد مسعود کحالی مقدم طی تاریخ ۱۰ الی ۲۲ اردیبهشت بروی صحنه رفت  .

از این بابت بهانه ای شد که چند خطی در مورد اجرا و شیوه آن بروی کاغذ بیاورم .

 طراح نمایش ابتدا برای آنکه نقش ها ملموس و صمیمی تر شود نام پرسناژها را از متن به نام خود بازیگر ها تغییر داد . بازیگران این نمایشنامه با داشتن نام خود بروی صحنه رفتند این هوشمندی موجب می شد که تمرکز بازیگران تا حد زیادی بالا برود و تا حدودی خطاب کردن به سمت ذاتی شدن پیش رود . کارگردان این نمایش ترفند دیگری هم زد پلاتوی کحالی فرصتی بود که تماشاگران بالاتر از سطح نمایش قرار بگیرند بنحوی که نمایش در پایین تر از نیمکت های نمایش اجرا می شد. اندیشه ای که حس خود برتر بینی بازیگر را از نگاه جایگاه بصری تنزل دهد. کارگردن با این کار می خواسته قالب های مکانی نمایش را به نوعی دگرگون کند هر چند این بدعت قبل تر ها در مورد نمایش های که بازیگرانش درون خود سالن و در کنار تماشاگران متن را به اجرا می گذاشتند حرکت تازه ای نبوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 22:5  توسط سیامک عشاقی  | 

پدرسگ

یعنی اینکه پدرت سگه    

                             حتی از نژاد اصیل

زوزه هایی که نکشیده ام راضیم نمی کند.

من از تبار گرگم.

 گوسفند.

تیرباران می شوم 

                        حلال نه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حلال نه.           

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:6  توسط سیامک عشاقی  | 

مبالغه نمی کنیم

حتی اگر به صیغه ای جاری شویم

زوجتک نفسی

روسپی ها عادت کرده اند

مجازات را

فی مدت المعلوم

مجاز کنند

در تکرار باکره

به اندازه ی دقیقه ای از شبها مان

مهر می ورزیم

با مهری معلوم

شاید روزها

ما فرزند نامشروع
رها شده در بی نیلی فرعونیم

این بار مارها عصا شده اند 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 17:36  توسط سیامک عشاقی  | 

تفنگ اگر تفنگ باشد شلیک می کند

ما روبروی خودمان بودیم

                 با هاله ...

        پشت به پشت آدمها

این تفنگ ها از قرار معلوم شلیک می کنند

چشمهامان بسته بود

               چشمهاشان بسته بود

دریچه ها باز شدند

          و آدمکهای کاغذی

          تفنگ ها هتوز شلیک نکرده بودند

تیرانداز ها زنده نماندند   ما آزادی را فراموش

نکرده ایم

همه ما پر از سلولهای خورشیدی بودیم

                            اما تفنگ ها هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:42  توسط سیامک عشاقی  | 

برای زنی که فرزند سپور بود

     و افتخارش لاس زدن با دروازبان

            تیم محبوبش بود


سیبهای اندام زنی کرم می خورد

         آخر عشق را سمپاشی کرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:21  توسط سیامک عشاقی  | 

آب چالكي بهار 89

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:29  توسط سیامک عشاقی  | 

اسب موجود نجيبي است

اگر

اسمش روي آدم نباشد

روي اجدادش

راه نرود    تا اصالت ش را مست نبينند

ما كنار

ديوار همسايه

زنگ مي زنيم

و از آن طرف صداي شيهه مي آيد

فرزندان شيهه شاعر مي شوند

و بين ما تا تهران

يك روز نامه فاصله مي افتد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:28  توسط سیامک عشاقی  | 

 يك دوم سايه‌هاي باد

مرداب بود و نوشته‌اي خاكستري نام شهري را مي‌برد كه اصلاً مردابي نداشت؛ روي ديواري در خواب.

 با دو پوشه آمد كه ماه را در آسمان به گونه‌اي نگاه دارد كه بتواند صورت مرا بردارد و خيال دو نفري كه جلوتر از ما رفته بودند كه ما تنها بمانيم؛ قايقي ديگر برداشتند.

موتور قايق كه روشن شد مرا جلوي سكانش نشانيد و او خودش را دقيقأ روي نوك بالاترين قسمت؛ «يك وجب مانده به ماه» رسانيده بود و هنوز ترديد داشت كه بيايد

 ساعت 24 كنار دور بيست و چهارم و درختچه‌هاي جزيره بيست و چهارم،

 : به ايست: اوگفت! «قبل از اينكه حركت كرده باشيم!»

 يادم نمي‌آيد كه درختچه‌هاي همه جزيره‌ها سبزِ سبز بودند و با آنكه ماه سبز نبود، هر دو ما مي‌خواستيم آنرا سبز ببينيم... شايد ميان مرداب، شايد ميان آسمان و يا شايد سمت جاهاي ديگر. و يا شايد علتش اين بود كه ما بيست و چهار بار تنها دور درختچه‌هاي يك جزيره را طواف مي‌كرديم و حتمأ مي‌بايست به آمارها و پوشه‌ها توجه مي‌داشتيم كه از بيست و چهاردرخت بيشتر نشود، كه بعد از اين تعداد دور زدن  تازه داشتم مي‌فهميدم كه جزيره لحظه به لحظه پيرتر مي‌شود، اگر مي‌شد يكسال ديگر جوانتر مي‌ماندم تا...

 اما او باز در جلو قايق نشسته بود و من در آخرين نقطه‌اي كه مي‌شد براي يك نفر در نظر گرفت؛ كه گفت: به ايست «و ما كه ايستاده بوديم»

لابد اينجا سيگاري مي‌گيراند، يا من آتش مي‌زنم كه هر كدام لحظه‌هايمان را مرور كرده باشيم.

رسيديم: او گفت.

كنجكاوي حس بدي نيست تا من سوال كنم: كجا؟ مگر تو چند بار اينجا آمده‌اي؟

: اولين بار است. اما بارهاست و تو آيا فكر نمي‌كني چندمين باري است كه اولين بار اينجا آمده‌اي؟

 بايد مي‌كاويدم، همانطور كه در خوابم اينها را ديده بودم بايد ماه را، خودم را و او را، در بين تمام لحظه‌هايي كه اكنون روي آب افتاده و قرار بود سايه‌هايمان را در ميان باد بهم بدهيم تا آغوشهايمان پربادترشوند، بادي كه شريك سيگارهايمان شده بود تا خماري انتظار در مرداب را با ما دود و دوره كرده باشد.

پوشه‌هايش را باز كرد، اسم من روي يكي از پوشه‌ها نوشته شده بود، اسم خودش پشت هيچ يك از پوشه‌هاي ديگر.

هوا زمستان را به بازي گرفته بود كه آنقدرها سرد نباشد و پوشه‌هاي بدون كاغذ او فقط با اسم من و بدون اسم اودر كنار و پهلوي هم باقي بمانند وگويا همه اين اتفاقها حاصل مرداب و سايه و باد و ماه سبز رنگ بود.

پرسش شماره دو را او اينطور شروع كرد:

اسم آنجايي كه در خواب ديده بودي و قرار بود به آنجا برويم چه بود

: خواب نبود؛ قبل از اينكه سوار قايق شويم روي ديوار همسايه‌مان كه نبش مرداب، خانه داشت آن را ديده بودم.

 : مگر اينها را در خواب نديده‌اي كه پريدي و شروع  به نوشتن كردي.« سوال سوم او».

 : چرا اما حتي يادم مانده كه ديوار نام چه شهري را مي‌برد، مي‌خواهي بگويم تا داخل پوشه‌هايت بنويسي؟

 سايه انگشتش روي لبم افتاد.

 : هيچكس باور نمي كند كه آنجا مرداب هم داشته باشد.

«نمي‌دانم اين جمله را من گفتم يا او»

«اما چه چيزي ما را وادار كرده بود سوار مردابي شويم كه اصلاً وجود خارجي نداشت آيا ماه سبز رنگ در ذهن هر دو ما دليلي كافي بودكه ما را درون  قايقي نه چندان مواج كه در ميان سايه‌هامان تقسيم شده بود، در كنار هم نگاه دارد»

گفتم كه چرا نمي‌رسيم؟ و يكي كه اصلاً او نبود «او رويش را برگردانده داشت يواشكي چيزي را درون پوشه‌هايش مي‌نوشت»

گفت: رسيده‌اي، همينجاست كه بايد حرفهايت را بزني، همينجاست كه مي‌تواني پوشه‌هايش را ميان مرداب بيندازي تا حتي سايه‌اي از آنها روي جزيره‌هاي پر از درخت باقي نماند و همينجاست كه مي‌تواني خاطره خيال ماه سبز را از قايق بيرون بيندازي تا حتي در كشتي خوابهايت جولان ندهد و بيست و يك همينجاست، ديگر كه به خاطر نمي‌آورم.

بيست و يك ساله بود كه به سراغم آمد و مرا از روي كاغذهاي سپيد ننوشته‌هايم از كنار گرماي ارديبهشت بلند كرد و گفت برويم اما هيچ كجا مرا نبرد، آخر مرداب، مرداب است. كجا مي‌توانست مرا ببرد كه ساكن و منتظر نمانم؟ او كارش اين است كه در انتظار بماند و در انتظار نگه دارد و با آنكه فكر مي‌كند كار بزرگي انجام داده است اما  باز هم به او خواهند گفت مرداب. حتي اگر نام قشنگي روي آن گذاشته باشند.

سخت است، سكاندار قايقي باشي و نتواني تصميم بگيري كه كجا بروي، او كه پيشنهاد خودش را داده و پوشه‌ها را درون مرداب انداخته بود، آنهم در دو سوي قايق و جاذبه كشنده وخيس كننده مرداب داشت آنها را درون معده خود جا مي داد.

«بايد فكرم را جاي ديگري ببرم؛ بايد از همين كاغذها كه دارم روي آنها مي‌نويسم كمك بگيرم و به كلمه‌ها رجوع كنم. مي‌بايست طوري آنها را بنويسم كه بار تمام لحظه‌هاي بر من گذشته را بدوش بكشد»

مرداب را مي‌شد عوض كرد اما قايقي كه ممكن بود هر آن با لحظه‌هاي ما سنگين شود و درون شكم اين مرداب غرق، را نمي‌شد از ياد برد. ما مسافر چندين ساله اين قايق شده بوديم.

او، مي‌توانست قايق را دو تكه كند شبيه پوشه‌هايي كه در دو طرف ماه نقش بسته در مرداب داشتند غرق مي‌شدند كه چه فرق مي‌كرد او خود مرداب بود و سردي حادثه‌اي كه روي پيشاني من حك شده را، هم به نديدن حواله كرده بود.

به تابستان احتياج داشتم بايد از مرداد كمك مي گرفتم و كسي را از آنجا مي‌آوردم كه مقابل سرماي كشنده اين مرداب گرمم كند.

«راستي مرداد را كه مقابل مرداب قرار دهم، همان آوا را هنگام تلفظ بر زبان خواهم داشت.»

حالا كه به اينجا رسيده‌ام چرا قايق دو تكه شود چرا اصلاً مرداب را نصف نكنم، مرد را براي او كنار نگذارم و آب را براي تشنگي خودم.

« فاصله مرداب با مرداد يك (د) و (ب) است؛ آن را هم مي‌شود دو جور نوشت.كه بد براي او بماند، د، ب بيايد روي آسمان مرداد و كنار ماه بنشيند تا راه را نشانمان بدهد.»

مردادها هميشه با ستاره‌ها آفتابي‌تر هستند و روراست‌تر، كمتر مي‌توانند باران را روي سقف هايشان بهانه كنند تا ابرهاي خاكستري آسمان را هر طوري كه مي‌خواهند بچرخانند. اما بايد به مرداد و كسي كه از آنجا آمده بود مي گفتم كه اصلاً ماه سبز را دوست ندارم. بايد به او مي‌فهماندم كه سبزي هميشه سرسبزي نيست گاهي روي لجن هم سبزه مي‌بندد و همينطور روي مرداب، كافيست بي‌احتياطي كني و بعد بفهمي كه غذاي  انتظار سرگرداني اش شده‌اي.

كسي كه از مرداد آمده بود در حالي كه شالش را روي گردنم مي گذاشت كنار سكان نشست و سايه‌اش موازي با من روي قايق افتاد.

او در حالي كه آب اسير مرداب را بخار مي‌كرد با اشاره به من فهماند كه ديگر به پوشه نيازي نيست اصلاً به نوشتن نيازي نيست اما براي اينكه خاطرت جمع بماند تقويمت را باز كن، يك روز تولد برايش پيدا كن. برايش اسم بگذار و بعد چشمهايت را براي ديدن خوابي تازه آماده كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 19:13  توسط سیامک عشاقی  |